دسته‌ها
خرید

خرید لباس ورزشی صدای جانبازان را می شنوید…؟!

در روزهای سالگرد عملیات غرورآفرین بیت المقدس ـ که منجر به آزادسازی خرمشهر شد ـ توفیق به دست آمد تا با جانبازان قطع نخاعی خراسان دیداری داشته باشم؛ دیداری که شیرینی زیارت ثامن الحجج امام رضا (ع) را به کامم دو چندان کرد.دیدن صحنه‌‌‌‌های روبه رو شدن این اسطوره‌های مقاومت و ایثار با فرمانده خود یعنی محسن رضایی، بسیار جالب و به یادماندنی بود. هر یک از دری سخن می گفت. همه از خاطرات جبهه و جنگ و منطقه و چگونگی و زمان و مکان مجروحیت خود می گفتند و حاضران را در فضای جبهه قرار می دادند. فضای ایثار، از خود گذشتگی، جنگ، گلوله و به ویژه وقتی می‌گفتند که با ترکش‌های گلوله های توپ و خمپاره مجروح شده اند، به یاد سوت های خمپاره و دود و آتش و پر کشیدن بچه رزمنده ها می افتادم. بچه هایی که می گفتند؛ روی هر تیر و ترکشی، نامی نوشته شده و مأموریت‌ها از پیش مشخص است و جانبازان حاضر یعنی همان بچه رزمنده های دیروز که امروز رنگ سفیدی دوران، بر سر و چهره خیلی هاشان نشسته بود نیز همچنان همان را می گفتند.ایثار و بزرگواری را می شد از چهره و سخنان تک تک  آنها فهمید. وقتی سردار دفاع و جنگ ـ لقبی که آنها به آقا محسن می دادند ـ از مجروحیت و نحوه آن یا منطقه عملیاتی هنگام جانبازی این اسطوره ها می پرسید، با کراهت و به سختی سخن می گفتند، گویا می خواهند خاطره آن را نیز برای روز قیامت و دروازه های بهشت نگهدارند تا مبادا در جبهه بندگی حضرت حق و در معامله ای که با خدا کرده اند، خدشه وارد شود، جانبازان سرفراز قطع نخاعی که همچون دیگر جانبازان عزیز نیک می گفتند، بهشت را به بها دهند، نه به بهانه، آری چه چیزی بالاتر از سلامتی و جان انسان که بهای پر ارزشی است برای آنچه این مردان مرد به خدا تقدیم کرده اند.یکی از جانبازان 75 درصدی که اکنون سی سال است، روی ویلچر نشسته، می گوید، یازدهم خرداد 1360 در آبادان وقتی هنوز در محاصره بوده با گلوله خمپاره قطع نخاع شده است. متولد 1338 است؛ یعنی فقط 22 سال داشته که از قوچان در شمال شرق کشور، برای دفاع از میهن و اسلام به آبادان در جنوب غرب ایران عزیز رفته بود.او از آن هنگام تاکنون که 52 بهار دیده؛ یعنی بیشتر عمر خود را روی ویلچر بوده است. ولی چهره او هنوز هم خنده‌های جوانی اش را به رخ می کشد؛ لبخندهایی همراه با استقامت و استواری که کوه را خجل کرده است.عزیز جانبازی، قرار بود از خود بگوید اما از شهید بزرگوار شوشتری گفت. آن زمان که از کشورش دفاع می کرده، شهید شوشتری فرمانده‌اش بوده و اکنون او رفته و وی هنوز مانده تا درد پرواز این فرمانده، که نه درد این یار، او را به کمال برساند. در مهران قطع نخاعی شده است. او هیچ نمی‌گوید و شکواییه ای ندارد، هرچند از تبعیض‌های مشهود در کشور و جامعه و به ویژه قوانین مربوط به جانبازان، گلایه دارد.رزمنده دیگری را دیدیم که در این آسایشگاه جانبازان غیور، شش سال است بستری شده و فعلا نمی تواند حرکت کند. او پس از عملیات بدر در آبراهی زخمی شده و از درد خود نمی گوید، اما سخت به فکر خانواده اش است. او می گوید، خانواده با مشکلات زندگی روبه رو هستند و من می گویم دست مریزاد آقایان. باید کاری کرد. راستی، مگر آنها ولی نعمت ما نیستند؟ به گردن ما حق دارند.در دیدار این عزیزان، به جانباز دیگری رسیدیم، وقتی ویلچرش را می بینم، کهنگی و فرسودگی به خاطرم می رسد و دیگر هیچ. پرسشی در ذهنم می آید؛ مگر جانبازان سهمیه ویلچر ندارند؟ او حتی اکنون به دلیل مشکلات و نارسایی قلبی از ورزش نیز منع شده است. این فرزند ملت، سی سال است ویلچرنشین شده؛ در سال 60 در عملیات آزادسازی بستان مجروح شده و اکنون هم در انتظار عملی است که باید در تیر ماه برای باز شدن دریچه‌ قلبش انجام دهند. اما با همه این کاستی ها و دردها، او آنقدر خندان و با روی گشاده روبه رو می شود که آقا محسن هم از روحیه او زبان به تمجید می گشاید. مگر می‌شود سی سال روی ویلچر نشست و باز هم گفت و خندید. قطعا بدون ایمان و هدف مقدس نشدنی است، اما اینها فرزندان روح الله هستند و عشق را در مدرسه آن یار سفر کرده مشق کرده‌اند؛ تا شاید سرمشقی باشد برای ما جوانان امروز سرزمینش.دیگری قهرمان ورزشی است. چندین مدال از میدان های ورزشی دارد. می گوید: در تنیس، دو و میدانی، بسکتبال و… مدال دارم. حرفه ای ورزش کرده‌ام، اما اکنون دو سال است که از ترس شکستن پاهایم، ورزش را رها کرده‌ام. در تیپ ذوالفقار نجف بودم که با 21 امام رضا(ع) ادغام شدیم. در عملیات والفجر یک مجروح شدم. یک ترکش خوردم، فقط خودم را عقب کشیدم تا اسیر نشوم. او اینک نیز چیزی برای خود نمی خواهد و با روحیه ورزشی خود، از نبود امکانات فرهنگی و وزرشی جانبازان به شدت گلایه دارد. آخر بیشتر وقت جانبازان صرف ورزش و مطالعه می شود تا هم افسرده نشوند و هم جسمشان سالم بماند. پس چرا…؟!دیگری می گوید: از کانال رد شده بودیم. در مرحله اول عملیات، خط پاسگاه زید شکسته شد. منطقه را تصرف کردیم. در گردان شهید حبیبی بودم. مقر عراقی‌ها را تصرف کرده بودیم. در مرحله سوم عملیات رمضان که شب عید فطر بود، مجروح شدم. گفتند که عقب نشینی کنید. عراقی‌ها ما را محاصره کردند. گلوله مستقیم تیربارچی تانک عراقی ها را خوردم. مدام، بی هوش می‌شدم و سپس به هوش می‌آمدم. قادر به حرکت نبودم. تانک‌های عراق حرکت کردند تا نزدیکمان آمدند، منتظر بودیم تا از رویمان رد شوند؛ اما در فاصله 40-50 متری یکی از تانک‌ها منفجر شد. کار خدا را ببین. بیابان روشن شد. از گرمای این انفجار، می سوختیم. بقیه تانک ها فرار کردند. فردای آن روز، تک عراقی‌ها و پاتک ما آغاز شد و ما هم وسط درگیری‌ها افتاده بودیم و از هر دو طرف می خوردیم. سرانجام، درگیری‌ها تمام شد و بچه ها به دادمان رسیدند. اول با موتور آمده بودند و وقتی دیدند نمی توانم حرکت کنم، رفتند و با ماشین آمدند. دامغانی بود و روحانی. واقعا روحانی، هر چند لباس، تنش نبود. این را می شد از لحن و چگونگی سخنانش حس کرد. آدم به حالشان غبطه می خورد. انسان هایی خدایی، کمتر یافت می شود، مخصوصا دراین زمانه.پس از سخنان این جانباز آسایشگاه نشین، دیگری مانده بود از کجا آغاز کند، از برادر جانبازش یا برادر شهیدش. خودش هم که قطع نخاعی است و در آسایشگاه. هیچ نمی گوید. تنها قصد زیارت خانه خدا را دارد، اما نمی داند چه کسی را به عنوان همراه ببرد تا کمک حالش باشد.می گوید بنیاد شرط همراه جانباز را تسهیل کند و جانبازان را در بردن همراه آزاد بگذارد، نه به اجبار، کسی از خانواده‌ام نمی‌تواند همراهم بیاید، اما می توانم دوستی، فامیلی که کمک کار من باشد، معرفی کنم.دیگری، سن و سالی دارد. از همه جانبازان مسن تر اما سرحال بود و خوش برخورد. به برادر محسن می‌گوید: خوشم آمد از آمدنت. صد جان فدای قدمت.ادامه می دهد: تاکنون نان بازوی خودم را خورده‌ام. با پهلوی مبارزه کرده ام در دفاع از کشورم و علیه صدام جنگیده‌ام. اول جنگ پسرم در شلمچه شهید شد. فرمانده‌ ام قالیباف بود. در لشکر خراسان بودم. بهمن ماه 65 در عملیات کربلای 5 مجروح شدم. اکنون هم خدا را شاکرم. انشاءالله با شهدا در بهشت محشور شویم. متن دعایی که خودش نوشته می دهد تا بخوانیم. می گوید هر روز آن را می خواند. تا کنون نام «آلواتان» و زندان «دوله تو» را نشنیده بودم. تا این که جانباز دیگری، وقتی گفت در آن‌جا به دست ضد انقلاب‌های کوموله مجروح شده است. توجهم به منطقه مرزی جنوب آذربایجان غربی و کردستان جلب شد. بیشتر پرسیدم.گفت: در تیپ ویژه شهدا به فرماندهی شهیدان بروجردی، قمی و کاوه بودم. در عملیات آزاد سازی منطقه‌ای در نزدیکی پیرانشهر به نام آلواتان که در دست ضد انقلاب بود و در عملیات آزاد سازی زندانش به نام «دوله تو» مجروح شدم. سال 61 بود که گلوله مستقیم کوموله‌ای‌ها را خوردم و قطع نخاع شدم، اما عملیات پیروزمندانه بود.این نوشتار، تنها بخش کوچکی از خاطرات جانبازان بود؛ آن هم از بین 150 جانباز قطع نخاعی که در این مرکز آسایشگاهی در مشهد مقدس، نگهداری می شوند و یا زیر پوشش هستند. هرچند که چهل، پنجاه نفر از آنها حضور داشتند. اینان، هیچ خواست مادی برای خود نداشتند آنچه را هم که می گفتند ناچیز و از حداقل ها هم کمتر بود. گویا این قطعه زمین جدای از ایران کنونی است. آخر مگر می شود… ؟! مرکز جانبازان امام خمینی(ره) مشهد به جانبازان شیمیایی و یا شنیداری در منزل خدمات ارایه می کند و جانبازان اعصاب و روان نیز زیر پوشش مرکز دیگری قرار دارند.جالب این بود که این عزیزان هنوز هم نگران انقلاب و کشور بودند و برایشان مهمتر. افرادی که واقعا دینشان به اسلام، انقلاب و کشور را ادا کرده‌اند. اما از آقا محسن رضایی می خواستند در پایان دیدار سه ساعته‌اش تحلیلی درباره اوضاع سیاسی کشور و نیز خیزش‌های مردم مسلمان منطقه ارایه کند. ایشان هم پذیرفت. آنها نگران آینده و راه امام و مقتدایشان خمینی کبیر و ایران اسلامی بودند. صدایشان را می شنوید…؟ بشنوید.